|
همه می توانند عاشق باشند اما تنها عاشقان واقعی حماقت میکنند |
||
|
خواهش میکنم بخونین بعد نظر بذارید.... این قصه عشق منه، که هیچ کس نکرده درکش حتی تو هم دوست عزیز نمی تونی بکنی درکش ولی بخون شاید یه روزی به کارت بیاد حرفش : تو زندگی آدما یه چیزی هستش که ما نمی ذاریم حتی واسش یکم ارزش اونم عشق هستش حرفامو بهت زدمو نکردی درکش قلبم تیکه تیکه شد از حرف تلخش بعدش.... می دونی چی شد که کردم ترکش ؟؟ چون نمی خواستم بشم واسش یه سرکش هنوز تک تک حرفاش به یادم هستش هنوز اون استخاره لعنتی تو ذهنم هستش بذار بهت بگم که چیه اصلش : ازت می خوام که منو از یادت ببری پشیمونم از اینکه به تو دادم یه دلیل این اشکای چشم منه آره تو مقصری حالا نیستی و هستم دچار بددلی بازی دادی منو وقتی عاشق تو بودم از اون وقتی که رفتی من حاصل سقوطم من که تو همه شرایطم تابع تو بودم فقط دلداری دادی منو یادته تو اون شب بهونه آوردی و گفتی استخاره کردی دل منو بیچاره رو تو دیوانه کردی واست مهم نبود تو بری من خورد میشم تو میگفتی که بعد تو رگم رو میزنم ولی می دونی چیه ؟؟؟ سارا هنوز از تو خونی ندیده آخه رو چه حساب به من میگی از تو بعیده ؟؟ من که له کردم غرورم رو به خاطر تو چه زود خوبیای من رفت از خاطر تو چه کارایی که من نکردم به خاطرتو اما تو ................ منو تنها گذاشتی میون این همه درد ازبین آدما اسمتو می ذاری یه مرد ؟؟ منو تنها گذاشتی با یه دنیا اشک و حسرت گذاشتی منو تنها با این همه غم ها ، یه گوشه ی دنیا چقدر التماس کردم که بمون و تو نرو حالا میتونی ببینی گریه های شبونه رو الآن یکی دو روزی میشه که مست و وارونم اگه لبخند به لبمه از تو داغونم یادته بهم میگفتی حسرت خیلی چیزارو تو به دل گذاشتی و هی حرص دادی مارو اما چی شد تو هم که خیلی زود تلافی کردی؟؟ میدونم الانه دوست جدیدی پیدا کردی.... نکنه اونم مثله من مجنون و شیدا کردی ؟؟ از چشام افتادی وقتی که باغریبه ها دیدم تورو بهت گفتم که زود از خاطراتم برو ولی مثله من از جون باهات حرف می زد ؟ یا این که حرفشو باهات خیلی تلخ میزد ؟ ولی مثله من زیر بارون باهات قدم زد ؟؟ دستی که نمک نداره رو باید قلم کرد..... آخه بگو چی کم گذاشتم تو عشق من برات ؟؟ من که همه جوره داشتم هوات خیلی خواستم بمونم هرجا باهات رفتی و دنیامو گذاشتی زیر پاهات آره اصلا تو خوب ، آدم بده ی قصه سارا بود که هنوز داره یه حس بهت اما حالا میگم : چشماتو باز کن و ببین که من رفتم دیگه من پیش تو برنمی گردم یه وقت فکر نکنی که من میامو دستت رو میذاری تو دستای سردم عشقی دیگه بین ما نمونده که بخوایم من و تو با هم بمونیم دیگه این همه اصرار که نداره اینارو خودتم خوب میدونی تو دیگه باید بری از دل خستم اگه فکرمیکنی راه تو روبستم ولی یادت باشه یه روزی میگفتی که عاشقتم و تا تهش هستم میاد اون روزی که من غروبتو ببینم مثل خودت شم و بشکونم من غرورتو تو رو میخواستم ولی خوب بد کردی به من نذار کاری کنم که بشی سرگرمی من همه زندگیم آره تو شده بودی ولی باید از زندگیم بری تو به زودی دیگه از این فکرا تو هیچ وقت نکن اونی که تو میخواستی سارا هیچ وقت نشد حالا پشت من پشت هم فحش میده ندید اشکمو که رو گونم خشکیده همه چی رو خراب کردی این قدر ناله نکش سارا دیگه نمی خوادت ، حتی تو حال بدش برو خوشبخت بشی ، بدت رو نمی خوام ولی بدون یاری کنارمن بعد تو نمیاد ولی بدون اگه بعضی روزا از دور میام به دیدنت دست خودم نیست ، تقصیر دل دیوونمه تو اینا رو بذار رو حساب عشقی که بوده یه زمان وجود تو دلیل زندگیم بوده خودمم خسته شدم بگو چی کار میشه کرد آخه حرف دل رو که به سیگار نمیشه زد...... بازم میگم : تودیگه باید بری از دل خستم اگه فکر میکنی راه تو رو بستم ولی یادت باشه یه روز میگفتی که عاشقتم و تا تهش هستم بهم بگو که دروغ گفتی و این بهونته دیگه که میگی استخاره کردم و بد اومده دیگه اینم از تک تک حرفامون حالا فهمیدی که چرا کردم ترکش ؟؟؟ چون نمی خواستم بشم واسش یه سرکش
+
تاريخ جمعه بیستم آبان 1390ساعت 22:22 نويسنده سارا
|
گاهی وقتا همه چیز بهت هجوم میارن جوری که با خودت،با خدا،با همه اطرافیان رو لج میفتی.نه حال داری نماز بخونی،نه با کسی حرف بزنی،نه میتونی گریه کنی.میدونی باید مقابله کنی ولی هیچ نیرویی برای مبارزه نداری.دلت میخواد اطرافیان از دورت برن.راستی گفتم گریه،خیلی وقته گریه نکردم. دیگه نمیتونم به اون راحتیا گریه کنم. از خودم از همه خستم.حوصله ندارم.انگار دارم جمع آوری هرچی احساس منفی هست میکنم.گاهی به مرز جنون میرسم و دلم میخواد سر به دیوار بکوبم. دلم گرفته،دلم عجیب گرفته،انگار هیچ راه حلی نداره.این تقویم لعنتی هم که چند روز هست شروع به یادآوری روزای پارسال کرده.هرچی میگم ولش کن ولی همین جور جلو چشمام راه میره،روی مغزم رژه میره.انگار تمام خاطرات اون روزا رو ردیف کرده و با هماهنگی خاصی مامور کرده آرامش برای من نزارن. یه کوه غم که تموم انرژیم رو گرفته.همین روزا و یا شاید چند روز پیش بود بهم گفتی دیگه بهم زنگ نزن...فهمیدی اون روز چی کشیدم،چقدر گریه کردم؟چقدر نابود شدم و به خاطر تورو داشتن دم نزدم،حالا با این کارات اینقدر ادعا خدایی داری؟وای به حال ما آدم ها!وااااااااااای خدایا خستم،خیلی خسته.میدونم این چند روز خیلی ازم دلخوری.میدونم.همه رو میدونم.میدونم و میفهمم.خدایا تو به دل نگیر.قول میدم دوباره بلند شم. در همین چند ساعت آینده.کمکم کن.دستم رو خودت بگیر.انگار دوباره هرچی غم هست اومده سراغم تو کمک کن مبارزه کنم. فقط تویی که میتونی.... . دوستت داشتم .... بچه ها من دیگه تا بعد از امتحانات نمیام .... بعد از امتحانات هم اگه بیام دیگه این مطلب ها رو نمی بینید ... دیگه خسته شدم این آخرین مطلب عاشقانه ای بود که نوشتم .... بسه دیگه خدا جونم من یه عروسک نیستم که بازیچه بشم ... دیشب عروسی پسر عمم بود خیلی خوش گذشت چون قاطی بود ... دیشب فهمیدم من این سارا نیستم باید عوض بشم و مثل هر کسی که باهام رفتار می کنه منم همون رفتار رو باهاش داشته باشم . خسته شدم دیگه من این قدر می تونم آدم داشته باشم که تو بینشون هیچ هستی درسته دوستت داشتم ولی دیگه با اون کارات جونم رو به لب آوردی . برو خوش بخت باشی منم برای خودم خدایی دارم فقط به یاد داشته باش هر مشکلی که باشه از من داری چون دلم رو شکوندی ... . بچه ها دیگه این سارای غمگین نیستم درسته یه چند ماهی مریض بودم ولی بعد از یه جراحی حالم بهتر شده .... سارای قبلی مرد بچه ها ... دوستتون دارم ....
+
تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:9 نويسنده سارا
|
سلام دوستای گلم خیلی خیلی دلم واستون تنگ شده بود ، نمی دونم خل شدم ... چه جورم ... روانشناس مدرسمون امروز منو خواسته بود بهم گفت : سارا جان مشکلی پیش اومده ؟ منم از همه جا بی خبر یه نگاهی به خودم انداختم و گفتم : نه ، مگه قراره اتفاقی بیفته ؟ گفت : توی این روزا یعنی از ترم اول به بعد دیگه درس نمی خونی ... چی شده مشکلی داری ؟ گفتم : نه خانوم جان ... - با کسی آشنا شدی ؟ - نه خانوم ما رو این حرفا ؟ - پس چی ؟ - هیچی خانوم می شه بریم ؟ - برو ولی این طوری به هیچ جا نمی رسی ... از اتاق مشاوره که اومدم بیرون هر چی در و بی راه بود به خودم گفتم ... خوب راست می گفت دیگه ... اصلا خنگ شدم ، تا می رم درس بخونم فکرم می ره جای دیگه ... شدم بچه تنبل ، همش خوابم و تو رویا می رم . یه خواهش دارم ازتون می شه یه راهی بهم بگین برای تمرکز حواس ؟ چون اگه قرار باشه این طوری پیش برم فکر کنم چند تا از دستام رو بیفتم ...
راستی بنده خدایی که منو با همه ی آدما یکی می دونی آره خود تو ،با من خیلی حرف زدی اگه داری اینو می خونی پس خوب ببین چی نوشتم ... من یه دخترخیلی خیلی احساساتی ام که خودمو روی احساساتم بنا کردم تقصیر خودمه که از روی احساساتم تصمیم می گیرم ، خیلی از دخترا مثل من ضربه می خورن چون احساساتی ان ... تا مدت زیادی هم از این دوستی ها ضربه می خورن ، می دونی چرا پسرا زیاد گریه نمی کنن ؟ چون اگه اونا هم گریه کنن که مثل مادخترا بدبخت می شن ولی در کل ما بدبختیم شما پسرا هم که البته نه همتون خیلی بی معرفتین ... حالا جواب این همه حرفتو از من بگیر اونم اینه که واقعا یه عاشق واقعی یه عاشق هستش ... بعدشم هیچ وقت عاشقا به هم نمی رسن ... دیگه خودت برو دنبالش تا بفهمی منظور من چیه ... یه چیزی هم که می خواستم بگم ، این بود که .... این بود که تو خیلی خیلی برای من ... بیخیال خل شدم .... .
+
تاريخ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:21 نويسنده سارا
|
یه عاشق واقعی هر چی بهش بگن که عشقت خوب نیست - چشم و گوشش رو می بنده و اهمیت نمی ده ... یه عاشق واقعی هیچ وقت عشقش رو با یکی دیگه عوض نمی کنه ! یه عاشق واقعی تا آخر عمر پایبند عشق پاکش می مونه ! آره ... شاید من عاشق نبودم - جون به حرف های دیگران گوش سپردم . ولی بدون تو هم نبودی چون منو خیلی زود فراموش کردی ... اما حس دوست داشتن من هنوز پایان نگرفته - از ذهن خستم فراموش نشدی . پس تو هم مرا به یاد بیاور که دل خسته ام در پی دیدار تو است ... آمین !
+
تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 13:33 نويسنده سارا
|
سلام بچه ها جونم دیشب یه تولد حسابی گرفتم ولی اصلش فردا هستش اما چون کلاس داشتم نشد ... خیلی دوست داشتم شما هم بودین ... اینا نوازنده های دیشب هستن که آوردمشون تا حال و هوای وب رو عوض کنن :
راستی از همه ی شما دوستای گلم که دیشب زحمت کشیدید تشکر می کنم . مائده جونم ، سحر جونم ، طاهره جونم |، ریحانه جونم ، آرزو جان و امید جان ، مامیشای عزیزم ، حسنی کوچولوی عزیزم ، خواهر گل خودم یاسمن جون ، آقا شهاب و حتی امین و علی جان شما هم که به یادم بودید، همتون رو دوست دارم .
فقط دوست داشتم با گذروندن امسالم هم یه چیزی رو دوباره بدست می آوردم . حتی موقعی که شمع هام رو فوت کردم آرزوش کردم . یه چیز دیگه ، راستی تو که تنهام گذاشتی آره شدم ۱۶ ساله اما هنوز که هنوزه خاطراتت رو توی ذهنم نگه داشتم درسته ۱۵ سالم گذشت اما هنوز احساسم به تو باهاش نرفته اینو بدون که تا هر موقع بمیرم به یادتم ...
+
تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:26 نويسنده سارا
|
هنوز داغم نمیفهمم دوباره پشت پا خوردم بهم میگفت دوسم داره، گذاشت و رفت و جا خوردم مثل یه آدم گیجم، به یه نقطه شدم خیره ازم دلخور نبود اما، چرا نگفت داره میره چقدر ساکت پرید از من، ندیدم که معطل شه
+
تاريخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 18:36 نويسنده سارا
|
بچه ها خواهشا اگه واسه کسی نظر دادم که آدرس وب خودم نیست
خواهشا به اون وب نریدچون یه اشتباه خیلی بزرگ شده نمی خوام مورد تمسخر بعضی ها قرار بگیرم ... ازتون خواهش می کنم ... نمی دونم چه شکلی شده که من آدرس اشتباهی گذاشتم الان هم واقا به خاطرش اعصابم خورده ....
سلام بچه ها نمی دونم کدوم یکی تون توی ایام عید استراحت جانانه ای کردین ؟ بنده که از اون روز اول داشتم می نوشتم تا همون دیشب که از ساعت ۱۱ تازه شروع کردم تا ساعت دو شب ... فقط یه 5روزی رفتم مسافرت که اونجا هم در حال نوشتن بودم ... خونه هیچ کدوم از فامیلا هم نرفتم به غیر از خونه مامانیم که طبقه اولمون هستش زحمت کشیدم 4طبقه ، اونم چی با آسانسور رفتم پایین .... حالا چی می نوشتم ؟؟؟؟ حدس بزن ... نمی خواد به مخ عزیزتون زیاد فشار بیاری ... (تاریخ) البته ببخشیدا ان شاءالله هر چی معلم تاریخ روی زمین هست که از این نظرا میده آدم کوچولو بشه بیفته توی چاه حمامی یا چاه دستشویی خونش ... آخه کدوم آدم عاقلی نظر میده که از درس سیزدهم تا بیست و یکم کتاب رو بشینه بنویسه اونم چی تاریخ ... ای نوری ان شاءالله بیفتی تو قوری ... من که دیگه این قدر نوشتم به جایی که بنویسم فلسطین می نوشتم فلستین ....تازه دو تا سه خطشم خواهرم برام نوشت... دیروز سیزده بدر هم که با دختر عمم و پسرعمه هام جاتون خالی چهار نفری رفتیم پارک ساعی ... خیلی هم بهمون خوش گذشت از بس اذیت کردیم فکر کنم دیگه تو پارک راهمون ندن .. . البته ما که بیشتر اوقات اون جاییم ولی دیروز خیلی آتیش سوزوندیم از لونه ی مورچه گرفته تا آدمیزاد... خوب سرتون رو درد نیارم از امروزم که مدرسه و دوباره کلاس ... وای خدا یه صبری بهمون بده ، یه عقلی هم به این معلمای شکنجه گر ... راستی اگه خوندیش بدون دوستت دارم ای بنده ی خدا ... فعلا بای تو که بامن مهربونی (هر کدوم از شما رو میگم )
+
تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 21:6 نويسنده سارا
|
پاییز از زمستون غمگین تره ،چون بهار رو ندیده
اما من از پاییز غمگین ترم ، چون خیلی وقته تو رو ندیدم
شایدآن روزکه سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی بایدکرد
سلام راستی بچه ها واقعا بغضی از شما پسرا جنبه ندارید ... واقعا برای اون پسرای نامرد و بیشعور متاسفم که فکر می کنن تک هستن ... مخصوصا بعضی از این پسرای تهران ... یه خورده خودتون رو اصلاح کنید که تا یه دختری از روی نادونی و نشناخته خوششون میاد از شما مغرور نشید ... معلوم نیست این خدا بالاخره از من چی می خواد ؟؟؟؟؟؟
+
تاريخ چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 13:16 نويسنده سارا
|
سلام ... سلام ...سلام ... بچه ها من به خودم قول داده بودم که دیگه عاشق کسی نشم .
به خدا هم یه چیزایی گفته بودم ولی مثل این که نشد ... بچه ها تو رو خدا راهنماییم کنید من یک هفته هست که شبا هم خوابش رو می بینم بقیش رو توی ادامه مطلب بخونید .... ادامه مطلب
+
تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 13:13 نويسنده سارا
|
من از قصه زندگی ام نمی ترسم
+
تاريخ سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 19:24 نويسنده سارا
|
|
||